نگاشته شده توسط: persianeyes | ژانویه 5, 2009

محرم و مطرب

تقریبا هر روز میدیدمشان، جلوی ورودی مترو، دو پیرمرد شاد، قد کوتاه و ژنده پوش. با چشمهایی مهربان و لبهایی خندان.
یکی سازمیزد و یکی دهل، آهنگ های خیلی شاد میزدند. یکی همیشه جمله های شادی میگفت که من هیچ وقت نمیفهمیدم.
همه با رغبت و با لبخند به آنها پول میدادند. من وقتی به آن محدوده نزدیک میشدم، دنبالشان میگشتم. انرژی مثبت زیادی در فضا پخش میکردند.

روز اول محرم که به محوطه مترو رسیدم، یادم افتاد که پیرمرد ها را یک ماه یا شاید دوماه نبینم. یعنی در این دو ماه چطور زندگی میکنند؟ از کجا پول برای زندگی در میارن؟ دو پیرمرد بالای هفتاد سال که فقط بلدند آهنگ های شاد بنوازند و لب ها را خندان کنند، که بلد نیستند آهنگ غم و نا امیدی بنوازند، چطور در این مدت گذران زندگی میکنند؟
کاش….

Advertisements
نگاشته شده توسط: persianeyes | دسامبر 18, 2008

کتاب 1984

تابحال کتاب «1984» اثر جورج اورول را نخوانده اید؟ اگر نخوانده اید حتما این کار را بکنید. کتاب فوق العاده ای است، هر چند در نهایت نا امید و سر خورده تان میکند.
این کتاب داستان جامعه ای پس از انقلاب است. (البته کنایه داستان به انقلاب کمونیستی میباشد ولی میتوان به صورت کلی به آن نگاه کرد) انقلابی که به نام برابری و برادری و عدالت شکل گرفته و اکنون تنها چیزهایی که به صورت همگانی عرضه میشود، خفقان، کار مشقت بار، دروغ و شعار است.
کتاب 1984 داستان مسخ است، مسخ تمامی جلوه های انسانیت و وارونه جلوه دادن معانی آنها. و این معانی وارونه را آنچنان ماهرانه در وجود انسان ها جای می دهند که خود آنها باور میکنند که این معانی دروغ عین حقیقت است. آدم میکشند به نام صلح، مغز خود را با چرندیات پر میکنند به نام دانایی، زندگی آدم ها را به یوغ میکشند به نام آزادی، خیانت می کنند به نام وفاداری، نفرت میورزند به نام عشق…

1984 داستان قدرت است، قدرت، قدرت و قدرت. قدرت با برنامه ای دقیق در انتها بر همه چیز فایق می آید بر شرافت، بر عقل، بر آزادی، بر عشق و حتی بر شهوت. و این برنامه چنان دقیق و قدرمتمند است که دهان خواننده را هر چند وقت یک بار از حیرت و تعجب باز میکند.
1984 داستان منهدم ساختن همه چیز است، از جمله گذشته، از جمله زبان، از جمله معیار های خوبی و بدی و بازسازی آن به آن صورت که «آنها» میخواهند.
در این جامعه بزرگترین و تنها جرم «جرم اندیشه» است، قتل و فساد و کلاهبرداری و دزدی مشکلی ندارد، ولی کوچکترین ناهمگونی اندیشه و نگاه با آن چیزی که «آنها» میخواهند، مستوجب شکنجه های طاقت فرساست.

شخصیت اول داستان به نام وینستون نماد انسانیت در این کتاب است، هنوز فکر میکند، هنوز عشق میورزد، هنوز به خاطر از دست رفتن واقعیت رنج میکشد، هنوز گذشته را و انسانیت را به یاد می آورد. اما با نا امیدی تمام شاهد از دست رفتن تمامی داشته های او هستیم، عقل و فکر و شجاعت و دغدغه های او را از بین میبرند. من به عنوان یک خواننده انتظار پیروزی حقیقت های درونی وینستون بر القائات روانی «آنها» را داشتم، حداقل انتظارم این بود که او را با آرمانهایش بکشند، حداقل انسانیت مسیح وار و قهرمان گونه به صلیب کشیده شود.

امااین گونه نمی شود، بلکه ابزارهای انسانیتش را یکی یکی در برابر قدرت آنها از دست میدهد، و در پایان تنهاعشق او برایش می ماند که از شش خوان مسخ کننده سر فراز بیرون میاید و ما را کمی امیدوار میکند، اما عشق هم در خوان هفتم نابود میشود و وینستون عشقش را فدای «خود» میکند (وجالب اینکه عشقش هم او را فدای خود میکند) و تمام داشته هایش را از دست میدهد و بر طبق دلخواه «آنها» دگرگونه شان میسازد و در نهایت یکی از آنها میشود و تنها نماد انسانیت در جامعه در برابر قدرت بی حد و حصر فرو میریزد و هیولاوار و دگرگون شده بر پا میخیزد.

سوالی که برای من و شاید خیلی از خوانندگان دیگر در طول خواندن این کتاب پیش می آید این است: من چقدرمسخ شده ام و خودم نمی دانم؟

به خاطر همین سوال هم که شده این کتاب ارزش یک بار خواندن را حتما دارد.

******************
شناسنامه کتاب:
عنوان : 1984
نویسنده : جورج اورول
مترجم : صالح حسینی
انتشارات : نیلوفر
قیمت : چاپ دهم قیمت 3300 تومان

نگاشته شده توسط: persianeyes | دسامبر 15, 2008

دستشویی های زنانه و مدیریت زنان

چند وقت پیش درمحل كار من كه يك اداره دولتي ميباشد، نقل و انتقالاتي صورت گرفت و ما بر حسب اجبار به يك ساختمان ديگر منتقل شديم. محلي كه براي ما در نظر گرفته بودند، طبقه بالاي يكي از ساختمان هاي اصلي و مخصوص مديران بود. همان طور كه شايد بدانيد،  هميشه طبقات بالاي ساختمان ها مخصوصا ادارات دولتي مخصوص مديران آن سازمان ساخته ميشود. حال كه بر حسب تغييراتي اين مديران از سازمان رفته بودند و جاي خالي ديگري براي بخش ما  موجود نبود، به طور موقت در جايگاه مديران مستقر شديم.

خب مشخص بود كه در آن طبقه براي آسايش و آرامش مديران همه فكر لازم را كرده بودند و امكاناتي از جمله اتاق خواب و استراحت، حمام، آبدارخانه اختصاصي و … تدارك ديده بودند.

ولي ما كمي بعد از استقرار متوجه يك كشكل بزرگ زنانه در محل شديم…، بله اين طبقه دستشويي زنانه نداشت!! در ساختماني كه در هر راهرو آن دستشويي هاي زنانه و مردانه وجود دارد، در طبقه مخصوص مديران دستشويي زنانه اي موجود نيست و ما بايد به طبقات ديگر ميرفتيم !

https://i0.wp.com/images.veer.com/IMG/PIMG/ZPP/ZPP0004334_P.JPG

 برداشت شما از اين قضيه چيست؟

برداشت شخصي من اين بود كه در تفكر اداري و دولتي ايران، حتي احتمال اينكه شايد روزي روزگاري خانمي به مسند مديريت هاي بالا برسد آنقدر بعيد و دور از ذهن  به نظر ميرسد كه حتي زحمت ساخت يك دستشويي زنانه كه مدير احتمالي زن از آن استفاده كند بر خود هموار نميكنند. اصلا چه معني دارد در حضور آقايان خانم ها به مديريت برسند؟ اصلا چرا بايد اين احتمال را بدهيم كه زني قدرت نشستن بر اين مسند را داشته باشد؟  جالب اينجاست كه در ايران نه تنها  اكثريت مطلق مديران رده بالا مرد هستند، بلكه منشي، مسئول دفتر و كارمندان دفتري رياست و كساني كه به قولي كارهاي مهم انجام ميدهند هم تمامي از ميان مردان انتخاب ميشوند.

بله، بله، من بايد خيلي خوشبخت باشم كه در چنين سازماني كار ميكنم  😐

نگاشته شده توسط: persianeyes | سپتامبر 23, 2008

روزمرگی های شیرین

همیشه روزمرگی را یکی از بدترین دردهای انسان میدانستم. تکرار، تکرار، تکرار…بدون هیچ اتفاق تازه ای، بدون هیچ هیجان و عشقی، بدون هیچ تلاش و آرزویی. انسان واقعا مسخ میشود، این طورنیست؟

تمام فکر و ذکرم این بود که چطور خود را از این مرداب عمیق بیرون بکشم و با این حال نفس حالت روزمرگی باعث شده بود هیچ تلاشی برای بیرون آمدن از مرداب انجام ندهم.

تا اینکه آمد، گردباد حادثه را می گویم . آمد و تمام کسالت ها و ناخشنودی های روزمرگیم را با خود برد. به آرزویم رسیده بودم، نه؟ از مرداب بیرون آمده بودم. ولی….گردباد حادثه پر از هراس، نگرانی، وحشت و رنج بود.

خدایا نه، من را به همان کنج روزمرگی شیرینم برگردان! چطور نفهمیدم که چه فرصتی بزرگی برایم بود مردابی که به راحتی میتوانستم جاریش بسازم. تنها تلنگر و حرکت من نیاز بود تا آب روان جاری شود. کنترل همه چیز دست خود من بود، دست خود من…ولی عنان این طوفان وحشت زا بدست من نیست. خراب میکند و میشکند و با خود میبردم.
.
.
.
اکنون که از آن طوفان وحشت زا خلاص شده ام، مشغول مزه مزه کردن روزمرگی های شیرینم هستم. عجب فرصتی بود و من نمی دانستم. باید راه جاری شدن را پیدا کنم.
.
.
.
روزمرگی هایتان را ارج نهید، لطفا 🙂

نگاشته شده توسط: persianeyes | اوت 31, 2008

نخبگان بيچاره

بنياد ملي نخبگان؟  حمايت و توجه به نخبگان؟

ببخشيد…ولي مسخره است، بله، مسخره.

 

 لينك عكس از فليكر

 

 ديروز يكي از همين افرادي كه شما اون رو نخبه ناميديد (مرد، متاهل، بچه دار، داراي بالاترين مدرك با بهترين رتبه از يكي از بهترين دانشگاه هاي ايران )، و به خاطر همين نخبه بودنش در يكي از سازمانهاي بزرگ و معروف استخدام شده، از من تقاضاي 10 يا 20 هزار تومن  پول كرد.

چرا؟ چون فكر كنم 10 ماهي هست كه  از بدو استخدام حقوق خودش رو دريافت نكرده، يعني حتي يك ريال دريافتي نداشته.

دليل عدم پرداخت حقوق؟ صرفا اشتباه و قاطي پاتي بودن و تعلل بخش كارگزيني و منابع انساني مربوطه.

واقعا چي بايد گفت بجز مسخره؟

نگاشته شده توسط: persianeyes | اوت 23, 2008

فمن يتوكل علي الله فهو حسبه

فمن يتوكل علي الله فهو حسبه

نگاشته شده توسط: persianeyes | اوت 13, 2008

من و تقی و نقی

تقی و نقی در مورد 1 با هم اختلاف نظر شدید دارند.

من در مورد 2 با تقی هم عقیده ام.

من در مورد 3 با نقی هم عقیده ام.

من در مورد 4 با تقی اختلاف نظر دارم، ولی باز هم در مورد 2 با او هم عقیده ام.

من در مورد 5 با نقی اختلاف نظر دارم، ولی باز هم در مورد 3 با او هم عقیده ام.

تقی انتظار دارد چون من در مورد 2 با او هم عقیده ام، در مورد 3 با نقی هم عقیده نباشم. (در واقع به خاطر مورد 1)

نقی انتظار دارد چون من در مورد 3 با او هم عقیده ام، در مورد 2 با تقی هم عقیده نباشم. (در واقع به خاطر مورد 1)

تقی و نقی در مورد 4 و 5 با هم هم عقیده اند، ولی اصلا توجه نمی کنند. تمام روابط آن دو ، بر روی مورد یک بنا شده است.

من دوست دارم موقع برخورد با تقی هم به مورد 2 توجه داشته باشم و هم مورد 4 (به ترتیب 2 و 4)

من دوست دارم موقع برخورد با نقی هم به مورد 3 توجه داشته باشم و هم مورد 5 (به ترتیب 3 و 5)

ای کاش تقی و نقی موقع برخورد با هم ابتدا به موارد 4 و 5 توجه کنند و البته 1 را هم بعد از آنها بررسی کنند.

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌ها