نگاشته شده توسط: persianeyes | اکتبر 31, 2010

عادت ميكنيم

قبلا از زويا پيرزاد  كتاب  » چراغ ها را من خاموش ميكنم»  را خوانده  بودم و خيلي خوشم نيامده بود. اون زمان نشد كه نظرم رو راجع بهش بنويسم و الان كه فكر ميكنم ميبينم خاطره  محوي از اون كتاب دارم  و ديگه نظر نوشتن شدني نيست.

چند وقت پيش  باز هم خواندن كتابي از زويا پيرزاد به نام «عادت ميكنيم» رو تمام كردم.

خب…مسلما به يك بار خوندنش ميارزيد. زويا پيرزاد قلم رواني داره و ميشه گفت قصه گوي خوبي هست. براي خوندن كتابهاش به مكان ساكت و خلوت و حوصله و آرامش نياز نداريد.  چون قصه شما رو همراه خودش ميكنه . من بيشتر كتاب رو در مترو خوندم !

عادت ميكنيم

داستان  درباره دنياي زن هاست.  زني به نام آرزو  در فاصله بين جواني و ميانسالي كه مادري داره و دختر نوجواني و يك دوست همسن خودش كه هر كدام تيپ شخصيتي متفاوتي از بقيه دارند.  شخصيت هاي خيلي معمولي  كه همه در زندگي بارها باهاشون مواجه شديم.  منظورم اينه كه هيچ چيز جديد و جالبي در شخصيت اين خانوم ها وجود نداشت كه منو به خودش جلب كنه.  البته در كتاب سعي شده بود آرزو و دوستش شيرين تيپي روشنفكر و جديد داشته باشند ولي به هر حال به نظر من خيلي معمولي بودند. براي شخص من كه خيلي به شخصيت  پردازي دقيق و جديد و جذاب در كتاب ها علاقه دارم كمي مايوس كننده بود. البته ممكنه كسي اين خصوصيت رو به عنوان بازوي قدرت كتاب مطرح كنه. به هر حال هر كس سليقه اي داره.

خلاصه اينكه كتاب در آفريدن دنياي زنانه، خوشحالي ها، غم ها ، تفريح ها و شوخي ها  و حرف زدن هاشون خوب عمل كرده. در اين دنيا چيزي تو ذوق خواننده نميزنه  و همه چيز آشنا به نظر مياد.

تنها شخصيت كمي مرموز كتاب مردي هست كه  در اوايل كتاب به آرزو علاقمند ميشه  و داستان كتاب هم در واقع داستان علاقه و رابطه اين دو با همديگه است. مردي كه  رشته پزشكي رو در خارج كشور رها كرده و در ميدون توپخونه قفل و كليد سازي زده و معيار هاي زن ايده آلش با مرد هاي ديگه يكم تفاوت داره و ….خلاصه نويسنده سعي كرده آدم مرموز و كار درست و روشنفكري ازش بسازه.  ولي با خوندن كتاب متوجه ميشيم شخصيت ايشون دچار كليشه ها و تناقض هاي زيادي هست كه اون رو بسيار غير جذاب كرده و در واقع بدترين شخصيت سازي داستان مربوط به اون مرد ميشه كه الان هم اسمش يادم نمياد !

من تقريبا تا نصفه هاي كتاب واقعا به خوندنش اميدوار شده  بودم و انتظارم كمي از كتاب بالا رفت. ولي هر چه بيشتر در كتاب پيش ميرفتم  مايوس تر ميشدم چون منتظر بودم بعد از اتمام مقدمه طولاني جريان اصلي كتاب شروع بشه كه اصلا چنين اتفاقي نيوفتاد. در واقع كتاب  در همون روايت دنياي روزانه  چند زن و رابطه آرزو و يارش درجا ميزنه و تا آخر همين طور پيش ميره.  رابطه بين  اين دو هم بسيار كليشه اي  از آب درمياد. زني كه در زندگي مشترك قبلي شكست خورده و به مردها بدبين شده و ناگهان مردي از راه ميرسه و قلب اونو تصر ف ميكنه. مردي كه خيلي خوبه و مهربونه و هيچ كار بدي نميكنه و روشنفكره و در پنهان به فقرا كمك ميكنه و با بقيه مردها تفاوت داره (!) اين تاكيد كتاب بر اينكه مرد خوب ماجرا با بقيه مردهاي دنيا فرق داره و لابد به همين خاطر هست كه خيلي خوبه به نظر من بزرگترين نقطه ضعف كتاب هست.

آخرش هم اين آقاي روشنفكر خيلي سريع به فكر ازدواج ميوفته  و پيشنهاد ميده  و آرزو ي بدبين به مردها هم قبول ميكنه. ضمنا در صفحه آخر كتاب ناگهان شيرين دوست آرزو كه در تمام كتاب به خاطريك رابطه شكست خورده به  مقوله ازدواج بسيار بدبينه ناگهان با يك تماس تلفني  از يار قديمي نظرش عوض ميشه و بغض ميكنه و لابد طرفدار مردها و امر ازدواج ميشه. در واقع به نظر من شخصيت پردازي واقعي و روان كتاب در نيمه دوم يا يك سوم آخر كتاب بدجور بهم ميريزه  و داستان كليشه اي ميشه و در نهايت با يك پايان يه خورده هندي طرف هستيم.

به هر حال مخصوصا اگر خانم هستيد يك بار خوندن اين كتاب خالي از لطف نيست هر چند در پايان خواننده خيلي راضي نخواهيد بود ( البته اگه سليقه اي مثل من داشته باشيد :دي )

اين هم مشخصات كتاب:

نام : عادت ميكنيم

نويسنده: زويا پيرزاد

ناشر: مركز

قيمت: 5400 تومان

نگاشته شده توسط: persianeyes | اکتبر 19, 2009

خانواده خوشبخت

 

من…..سايه ام….تنهايي….انتظار….

                                                               با هم خانواده اي خوشبختيم

http://1x.com/

نگاشته شده توسط: persianeyes | اکتبر 13, 2009

تنفس مصنوعی

پنجره ها بسته است،
دیوارها امان نمی دهند،
نیاز به تنفس مصنوعی دارم….
لب هایت را بر لب هایم بگذار،
تا هوایم غبار ببازد


breath

نگاشته شده توسط: persianeyes | اکتبر 11, 2009

آهاي آهاي يكي بياد يه فحش تازه تر بگه

ايكبيري، شاكسول، چندش ، نكبت، قزميت، گوسفند…نه، اينا ديگه دل منو آروم نميكنن. دلم يك فحش جديد ميخواد، باحال . اكازيون اصلا…. همچين كه وقتي تو دهن آدم ميچرخه دق دلش خارج بشه. ولي ضايع نباشه ها، بشه در محافل عمومي استفاده كرد.  اصلا من اين فحش رو براي محافل عمومي نياز دارم. بعضي وقتا هم ميخوام خطاب به خودم به كارش ببرم. بعد وقتي تو اوج حرص خوري و عصبانيت از خودت هستي، وقتي ميبيني يه گند بزرگ زدي و ميخواي بشيني زار زار گريه كني، خيلي آبدار نثار خودت بكنيش و دلت خنك بشه. اونوقت يه لبخند مسخره تو آينه به خودت بزني و  بري يه ليوان بزرگ چايي يا نسكافه براي خودت درست كني  و هورت سر بكشي.

نگاشته شده توسط: persianeyes | سپتامبر 1, 2009

نسیم، گون

از وقتی خبر رفتن شفیعی کدکنی رو دیدم، مدام این شعر نامیش رو زیر لب زمزمه میکنم:

به کجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا….هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟
همه آرزویم اما، چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد بجز این سرا سرایم
سفرت بخیر اما، تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی،
به شکوفه ها به باران، برسان سلام ما را…

چقدر همیشه این شعر رو دوست داشتم
بین خودمان بماند، همیشه خودم رو در این شعر نسیم تصور میکردم
شاید او آخرین حلقه از نسل شاعرانی باشد که به من احساس نسیم بودن داده اند
همیشه فکر میکردم روزی میوزم و از بیابان میگذرم
اما….میبینم که امروز چقدر دست و پایم در بیابان بسته است و چقدر محتاج و نیازمند سفرم…سفر از غبار بیابان.
سفرت بخیر شاعر، باشد آنجا که میروی باران ببارد…

نگاشته شده توسط: persianeyes | اوت 3, 2009

كلمه هاي سه حرفي

ميداني…

شرف و ظلم هر دو سه حرف دارند،

نام تو نيز هم، سه حرف دارد…داشت…

و اكنون،  خانه سردت  كلمه اي سه حرفي ست

نگاشته شده توسط: persianeyes | فوریه 1, 2009

مشكل كتابخواني من

بعضي اهل كتاب خواندن نيستند.

بعضي نميتوانند هيچ كتابي را تمام كنند.

بعضي پول خريد كتاب را ندارند.

بعضي تحمل ديدن كتاب هاي درسي شان را هم ندارند چه برسد به كتاب هاي ديگر.

بعضي فقط ميتوانند مجله هاي ورزشي يا زرد بخوانند.

بعضي كتاب  خواندن را عملي غير مفيد ميدانند.

بعضي كتابي كه با رنگ كتابخانه شان هماهنگ باشد پيدا نميكنند.

بعضي هم سواد ندارند البته.

و تمام اينها موجب ميشود نرخ كتاب خواني در ايران بسيار پايين باشد!

و من…من هيچ كدام از اين مسائل را ندارم، ولي مشكلي دارم كه باعث شده بسيار كمتر از سال هاي قبل كتاب بخرم.

مشكل من به زندگي شهري مربوط است، من تقريبا ديگر هيچ جايي براي نگه داشتن كتاب هايم ندارم. كتاب هاي دوره نوجواني و حتي دانشجويي را به داخل كارتن منتقل شده اند، كتاب ها مرتب و تنگ در كنار هم مي چپانم!  ولي باز هم جا خيلي كم است.ديگر جايي براي كتاب ديگر نيست. بايد كتاب هاي جديد را روي كتاب هاي ديگر بچينم. نميدانم چاره اين مشكل چيست؟

Older Posts »

دسته‌ها

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.