Posted by: نگاه | می 21, 2008

دختری شاید مثل من

هر وقت این دختر را با صورت آرام و تیپ دانشجویی میبینم که هر روز نزدیک یکی از یکی از شلوغ ترین میدون های شهر (البته در گوشه ای خلوت) ساکت و آروم میایسته و دستمال میفروشه، صورتم داغ میشه.

رفتارش، ظاهرش، نگاهش با بقیه دست فروش ها خیلی فرق داره.

نمیدونم کدوم نیاز اونو مجبور به این کار کرده؟ کمک خرج پدر و مادر پیر یا شوهر بیکار؟ تامین هزینه تحصیل؟ ادای یک قرض؟ اجاره عقب افتاده؟ خریدن یک کیلو گوشت در ماه برای خواهر و برادرای کوچیکتر؟ داشتن یک زندگی بخور و نمیر؟

Posted by: نگاه | می 19, 2008

واژه هاي از دست رفته

غروب يك روز تعطيل، محوطه متروي كرج
اولين بار بود كه اونجا آمده بودم.
هم نابلدي و هم تاريكي هوا و هم اراذلي كه كم و بيش در اطراف به چشم ميخوردند، باعث شده بود واقعا وحشت زده بشم و به دنبال راهي براي فرار از اون فضا بگردم. متاسفانه براي مقصد مورد نظر من ماشيني وجود نداشت و هوا كم كم تاريك ميشد.
بعد از تقريبا يك ربع ساعت انتظار يك ماشين از راه رسيد. وقتي خواستم به عنوان آخرين مسافر ماشين بعد از سه مرد سوار بشم، ناگهان مردي كه گويا تازه از راه رسيده بود، خودش را جلوي من انداخت و با استفاده از قدرت مرد بودن در جامعه در حالي كه در چشم هاي من نگاه ميكرد، سوار شد، در را بست و ماشين رفت…

غروب، تاريكي، حاشيه شهر، يك دختر جوان…

احساس كردم كلمات شرف، غيرت، احترام، مردانگي…براي جامعه امروز من واژه هايي از دست رفته اند، واژه هايي فراموش شده.

بغضم را فرو دادم و منتظر ايستادم.

Posted by: نگاه | می 4, 2008

احتياط

گاهي اوقات احتياط شرط عقل نيست.

شجاعت داشته باشيد، و ضرب المثل هاي قديمي را در آن هنگام دور بريزيد.

Posted by: نگاه | آوریل 19, 2008

افق روشن










Posted by: نگاه | آوریل 10, 2008

شوخی با مایکروسافت

پ ن : منبع عکس رو نمیدونم.
پ ن 2 : آخی! به زبان c نوشتنش.

Posted by: نگاه | مارس 26, 2008

نیایش

دلم برات تنگ شده جونم

میخوام ببینمت نمیتونم

Posted by: نگاه | مارس 21, 2008

هر روزتان نوروز…

هر روزتان نوروز

آرزوی خیلی قشنگیه،  تا حالا بهش فکر کردین؟

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌ها