پنجره ها بسته است،
دیوارها امان نمی دهند،
نیاز به تنفس مصنوعی دارم….
لب هایت را بر لب هایم بگذار،
تا هوایم غبار ببازد


نوشته شده در كوتاه نوشت, دل نوشته, شعر | برچسبها: لب, نفس, پنجره, بوسه, تنفس مصنوعي, ديوار, عشق
هوالمحبوب
سلام
میدونی الان چه حالی دارم؟نمیدونی.من رو قبلا به یه جایی تبعید کردن که ازش خیلی بد حرف میزدند.البته انتخاب با خودم بود ولی به خاطر چند نفر که توی دردسر نیافتند رفتم. اونجا رفتم و غرور مردانه ام شکسته شد برای اولین بار.در واقع لگدکوب شد و هزاران بار در خودم مردم و زنده شدم.بعد از چهار ماه برگشتم سرجای خودم.الان بعد از حدود یک سال باز دارن به همون جا تبعیدم میکنن ولی دیگه نه به خاطر چند نفر که حتی به خاطر خودم هم دیگر نمیخوام غرورم شکسته بشه چون تنها کسی که ارزش شکسته شدن پیشش رو دارم خداست.این بار میخواهم گستاخ باشم و از اونجا خداحافظی کنم برای همیشه.میدونم خیلی توی دردسر میافتم ولی ارزش شکستن غرورم رو نداره. وقتی که پنجره ها را باز کنم دیوارها امانم میدهند و تنفسم واقعی خواهد بود.لب هایت را بر لب هایم بگذار تا هوایم هوایت شود.
توسط: مهم نیست در سپتامبر 24, 2010
در 11:55 ق.ظ.