از وقتی خبر رفتن شفیعی کدکنی رو دیدم، مدام این شعر نامیش رو زیر لب زمزمه میکنم:
به کجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا….هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟
همه آرزویم اما، چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد بجز این سرا سرایم
سفرت بخیر اما، تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی،
به شکوفه ها به باران، برسان سلام ما را…
چقدر همیشه این شعر رو دوست داشتم
بین خودمان بماند، همیشه خودم رو در این شعر نسیم تصور میکردم
شاید او آخرین حلقه از نسل شاعرانی باشد که به من احساس نسیم بودن داده اند
همیشه فکر میکردم روزی میوزم و از بیابان میگذرم
اما….میبینم که امروز چقدر دست و پایم در بیابان بسته است و چقدر محتاج و نیازمند سفرم…سفر از غبار بیابان.
سفرت بخیر شاعر، باشد آنجا که میروی باران ببارد…



