تقریبا هر روز میدیدمشان، جلوی ورودی مترو، دو پیرمرد شاد، قد کوتاه و ژنده پوش. با چشمهایی مهربان و لبهایی خندان.
یکی سازمیزد و یکی دهل، آهنگ های خیلی شاد میزدند. یکی همیشه جمله های شادی میگفت که من هیچ وقت نمیفهمیدم.
همه با رغبت و با لبخند به آنها پول میدادند. من وقتی به آن محدوده نزدیک میشدم، دنبالشان میگشتم. انرژی مثبت زیادی در فضا پخش میکردند.
روز اول محرم که به محوطه مترو رسیدم، یادم افتاد که پیرمرد ها را یک ماه یا شاید دوماه نبینم. یعنی در این دو ماه چطور زندگی میکنند؟ از کجا پول برای زندگی در میارن؟ دو پیرمرد بالای هفتاد سال که فقط بلدند آهنگ های شاد بنوازند و لب ها را خندان کنند، که بلد نیستند آهنگ غم و نا امیدی بنوازند، چطور در این مدت گذران زندگی میکنند؟
کاش….




آن پیره مرد ها آزادند…
این کلمه ها گاهی دل آدم رو پر از اشک می کنند
خوشحالم که برای دل خودتون می نویسید و شاید مخاطبی دارید
کلمه کاش لم رو پر کرد
دل!
By: eni on ژانویه 12, 2009
at 2:34 ب.ظ
دلم گرفت ، درست نوشتی.
By: صندوقک on فوریه 1, 2009
at 4:31 ق.ظ