غروب يك روز تعطيل، محوطه متروي كرج
اولين بار بود كه اونجا آمده بودم.
هم نابلدي و هم تاريكي هوا و هم اراذلي كه كم و بيش در اطراف به چشم ميخوردند، باعث شده بود واقعا وحشت زده بشم و به دنبال راهي براي فرار از اون فضا بگردم. متاسفانه براي مقصد مورد نظر من ماشيني وجود نداشت و هوا كم كم تاريك ميشد.
بعد از تقريبا يك ربع ساعت انتظار يك ماشين از راه رسيد. وقتي خواستم به عنوان آخرين مسافر ماشين بعد از سه مرد سوار بشم، ناگهان مردي كه گويا تازه از راه رسيده بود، خودش را جلوي من انداخت و با استفاده از قدرت مرد بودن در جامعه در حالي كه در چشم هاي من نگاه ميكرد، سوار شد، در را بست و ماشين رفت…
غروب، تاريكي، حاشيه شهر، يك دختر جوان…
احساس كردم كلمات شرف، غيرت، احترام، مردانگي…براي جامعه امروز من واژه هايي از دست رفته اند، واژه هايي فراموش شده.
بغضم را فرو دادم و منتظر ايستادم.




باعث تاسفه…
به نظر من این قدرت نیست…توهم قدرته…
By: محمدحسین on می 20, 2008
at 12:54 ب.ظ