خانواده خوشبخت
تنفس مصنوعی
پنجره ها بسته است،
دیوارها امان نمی دهند،
نیاز به تنفس مصنوعی دارم….
لب هایت را بر لب هایم بگذار،
تا هوایم غبار ببازد

ارسال شده در دل نوشته, شعر, كوتاه نوشت | برچسبهالب, نفس, پنجره, بوسه, تنفس مصنوعي, ديوار, عشق
آهاي آهاي يكي بياد يه فحش تازه تر بگه
ايكبيري، شاكسول، چندش ، نكبت، قزميت، گوسفند…نه، اينا ديگه دل منو آروم نميكنن. دلم يك فحش جديد ميخواد، باحال . اكازيون اصلا…. همچين كه وقتي تو دهن آدم ميچرخه دق دلش خارج بشه. ولي ضايع نباشه ها، بشه در محافل عمومي استفاده كرد. اصلا من اين فحش رو براي محافل عمومي نياز دارم. بعضي وقتا هم ميخوام خطاب به خودم به كارش ببرم. بعد وقتي تو اوج حرص خوري و عصبانيت از خودت هستي، وقتي ميبيني يه گند بزرگ زدي و ميخواي بشيني زار زار گريه كني، خيلي آبدار نثار خودت بكنيش و دلت خنك بشه. اونوقت يه لبخند مسخره تو آينه به خودت بزني و بري يه ليوان بزرگ چايي يا نسكافه براي خودت درست كني و هورت سر بكشي.
نسیم، گون
از وقتی خبر رفتن شفیعی کدکنی رو دیدم، مدام این شعر نامیش رو زیر لب زمزمه میکنم:
به کجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا….هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟
همه آرزویم اما، چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد بجز این سرا سرایم
سفرت بخیر اما، تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی،
به شکوفه ها به باران، برسان سلام ما را…
چقدر همیشه این شعر رو دوست داشتم
بین خودمان بماند، همیشه خودم رو در این شعر نسیم تصور میکردم
شاید او آخرین حلقه از نسل شاعرانی باشد که به من احساس نسیم بودن داده اند
همیشه فکر میکردم روزی میوزم و از بیابان میگذرم
اما….میبینم که امروز چقدر دست و پایم در بیابان بسته است و چقدر محتاج و نیازمند سفرم…سفر از غبار بیابان.
سفرت بخیر شاعر، باشد آنجا که میروی باران ببارد…
كلمه هاي سه حرفي
مشكل كتابخواني من
بعضي اهل كتاب خواندن نيستند.
بعضي نميتوانند هيچ كتابي را تمام كنند.
بعضي پول خريد كتاب را ندارند.
بعضي تحمل ديدن كتاب هاي درسي شان را هم ندارند چه برسد به كتاب هاي ديگر.
بعضي فقط ميتوانند مجله هاي ورزشي يا زرد بخوانند.
بعضي كتاب خواندن را عملي غير مفيد ميدانند.
بعضي كتابي كه با رنگ كتابخانه شان هماهنگ باشد پيدا نميكنند.
بعضي هم سواد ندارند البته.
و تمام اينها موجب ميشود نرخ كتاب خواني در ايران بسيار پايين باشد!
و من…من هيچ كدام از اين مسائل را ندارم، ولي مشكلي دارم كه باعث شده بسيار كمتر از سال هاي قبل كتاب بخرم.
مشكل من به زندگي شهري مربوط است، من تقريبا ديگر هيچ جايي براي نگه داشتن كتاب هايم ندارم. كتاب هاي دوره نوجواني و حتي دانشجويي را به داخل كارتن منتقل شده اند، كتاب ها مرتب و تنگ در كنار هم مي چپانم! ولي باز هم جا خيلي كم است.ديگر جايي براي كتاب ديگر نيست. بايد كتاب هاي جديد را روي كتاب هاي ديگر بچينم. نميدانم چاره اين مشكل چيست؟
محرم و مطرب
تقریبا هر روز میدیدمشان، جلوی ورودی مترو، دو پیرمرد شاد، قد کوتاه و ژنده پوش. با چشمهایی مهربان و لبهایی خندان.
یکی سازمیزد و یکی دهل، آهنگ های خیلی شاد میزدند. یکی همیشه جمله های شادی میگفت که من هیچ وقت نمیفهمیدم.
همه با رغبت و با لبخند به آنها پول میدادند. من وقتی به آن محدوده نزدیک میشدم، دنبالشان میگشتم. انرژی مثبت زیادی در فضا پخش میکردند.
روز اول محرم که به محوطه مترو رسیدم، یادم افتاد که پیرمرد ها را یک ماه یا شاید دوماه نبینم. یعنی در این دو ماه چطور زندگی میکنند؟ از کجا پول برای زندگی در میارن؟ دو پیرمرد بالای هفتاد سال که فقط بلدند آهنگ های شاد بنوازند و لب ها را خندان کنند، که بلد نیستند آهنگ غم و نا امیدی بنوازند، چطور در این مدت گذران زندگی میکنند؟
کاش….




